101 - عاشقى از عاشقان الله
اصمعى
(141) گويد: از بصره بيرون آمدم در
بيابان شخصى شتر سوار را ديدم كه از من پرسيد تو كيستى ؟ گفتم : از دودمان اصمع گفت
: از آيات قرآن چيزى مى دانى ؟ گفتم : آرى ، گفت : اندكى از آنها را برايم بخوان من
از آغاز سوره ذاريات (تا آيه 22) خواندم كه :
ولذاريات رزوا فالحاملات وقرا فالجاريات يسرا، فالمقسمات امرا، انما توعدون لصادق ،
و ان الدين الواقع ... و فى السماء رزقكم و ماتوعدون .
سوگند به بادهاى سخت و زنده ، و به ابرهاى گرانبار و كشتيهاى آسان روان ، و به
فرشتگان تقسيم كننده (كارها) آنچه به شما وعده داده شد راست است البته دين (جزاى
اعمال ، روزى ) واقع خواهد شد.... و در آن رزق شما است آنچه شما را وعده مى دهند..
گفت : كافى است ، برخاست و شترش را قربانى كرد و گوشت آن را به افراد مسافرى كه از
راه مى آمدند مى داد، و شمشير و كمانش را نيز بشكست و به كنارى انداخت و پشت كرده
رفت .
در سفرى كه هارون الرشيد به مكه مى رفت ، من نيز بودم به همراه او حركت كرده در
مناسك حج شركت نمودم ، هنگامى طواف كعبه ناگهان ديدم كسى آهسته مرا صدا كرد، نگاه
كردم ديم همان شتر سوارى است كه شترش را قربانى كرد و رفت ، در حالى كه لاغر بود و
رنگش زرد شده بود، به من سلام كرد و گفت : خواهش مى كنم همان آيات آن سوره (ذاريات
) را برايم بخوان ، من از آغاز خواندم تا آيه 21، فريادى كشيد و گفت : آنچه خداوند
وعده داده آن را به خوبى يافتم ، سپس گفت ديگر آيه اى بعد از اين هست ؟ من آيه فورب
السماء و الارض انه لحق مثل ما انكم تنطقون
(142)
سوگند به خداى آسمان و زمين كه آن (خداى روزى بخش ) راست است چنانكه شما سخن مى
گوييد را خواندم فرياد جانسوزى كشيد و گفت : يا سبحان الله من ذالدى اغضب الجليل
حتى حلف ، الم يصدقوه بقوله حتى الجئوه الى اليمين
براستى عجيب است كه كسى خداى بزرگ را به خشم آورد، كه اين چنين سوگند ياد مى كند،
آيا سخن او را باور نكرده اند كه ناگزير سوگند ياد نموده ؟ اين جمله را سه بار
تكرار كرد و بر زمين و جان به جان آفرين تسليم نمود
(143)
آفتاب عشق عالمتاب شد
عقل آنجا برف بود و آب شد
|